أحمد بن أعثم الكوفي ( مترجم : مستوفى )
35
الفتوح ( فارسي )
( 1 ) شتر سهل است . عوض آن شترى ديگر مىدهد ؛ بگير و آن شتر را به دو باز ده . زياد انكار كرد كه : آن شتر به داغ صدقات موسوم شده است باز دادن روا نباشد . پسر سراقه در خشم شد و نزديك گلهء اشتران آمد و آن جوان را گفت : شتر خويش باز كن و ببر و به حضور من به سلامت در خانه رو و اگر كسى سخنى گويد به رعونت مغز از دماغ او بيرون كنم . ما به فرمان خداى رسول او را مطيع بوديم كه صاحب شريعت و رسالت بود تا اينكه او را فرمان حقّ رسيد . اگر از اهل بيت آن سرور بزرگ كسى به جاى او نشيند ، آن كس را اطاعت داريم و فرمان او به گوش و هوش بپذيريم . پسر بو قحافه را بر ما چه فرمان رسد و با ما چه كار دارد ؟ و در اين معنى شعرى انشا كرد و در التجا و تولى به خاندان مصطفى ( ص ) و تبرّا از ابو بكر بر زياد فرستاد . زياد چون اين شعر بشنيد هراسان و نالان با ياران خويش راه مدينه پيش گرفت ، و از دو منزل [ ى ] شعرى در معنى تهديد و وعيد باز پس فرستاد . چون شعر به أشعث بن قيس رسيد او و جملگى قبايل كنده متأثر شدند و گفتند : اى قبايل ، اگر رأى شما بر اين جمله قرار گرفت و عزمها درست شد اكنون اطراف فراهم گيريد و شرايط احتياط به جاى آريد و شهرها و ولايتهاى خود را از دشمنان نگاه داريد كه مرا يقين حاصل است كه عرب به تقديم قبيلهء ابو بكر ؛ يعنى ، تيم بن مرّه تن در ندهد و ترك مهتران بطحا ( 46 ) ؛ يعنى ، بنو هاشم نگيرد كه معدن رسالت و شايان نبوّت ايشانند و اگر رواستى كه خلافت بيرون بنى هاشم كسى را باشد ، هيچ كس بدان منصب سزاوارتر از ما نيست كه پدران ما ملوك زمين بودهاند پيش از آنكه در جهان نه قريشى بود و نه أبطحى . پس ، در اين باب شعرى بگفت و عزايم ايشان بر خلاف مقرّر شد . پس ، زياد بن لبيد به قبيلهاى از قبايل كنده رفت كه آن را بنى زهد خوانند . و با ايشان از بنى كنده شكايت كرد و ايشان را به اطاعت ابو بكر خواند . ايشان گفتند : اى زياد ، ما را چرا به اطاعت كسى مىخوانى كه رسول ( ص ) به اطاعت او كسى را وصيّت نكرده و در معنى كار او مثالى نداده ؟ زياد گفت : راست مىگوييد . ليكن جماعت مسلمانان به اتّفاق او را اختيار كردهاند . گفتند :